مرگ تدریجی یک رویا | جامعه بدون میانجی اصلاحات به کدام سمت میرود؟

رویداد۲۴| طنز تلخی است؛ درست در دولتی که رئیس آن با حمایت جدی و مؤثر اصلاحطلبان به پاستور رسید، چهرههای شاخص همین جریان به اتهام «قصد بیانیهنویسی» بازداشت شدهاند و از رئیسجمهور نیز صدایی برنمیخیزد. دلیل این سکوت چندان مبهم نیست؛ پزشکیان محصول اراده مستقیم اصلاحطلبان نبود، بلکه ـ به تعبیر علی شکوریراد ـ «برکشیده» شد. از همین رو، ریاستجمهوری او نه گرهی از کار نیروهای سیاسی اصلاحات گشوده و نه مرهمی بر زخمهای بدنه اجتماعی این جریان نهاده است. اکنون، با بازداشت سران جبهه اصلاحات، میتوان گفت اصلاحطلبی بر لبه پایانی یک ایده ایستاده است.
عاقبت عقبنشینیهای پیاپی
شب گذشته آذر منصوری، ابراهیم اصغرزاده، محسن امین زاده و جواد امام توسط ضابط قضایی در قالب عملیات مشترک میان سازمان اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات بازداشت شده اند و تعداد قابل توجهی از اعضای ارشد این جبهه از جمله محسن آرمین نایب رئیس و بدرالسادات مفیدی دبیر جبهه اصلاحات ایران و فیض الله عرب سرخی احضار شدهاند. برخی چهرههای تندرو نظیر مرتضی پناهیان فرزند علیرضا پناهیان روحانی تندروی اصولگرا خواستار «زدن سر مار» اصلاحات شدهاند؛ عبارتی که احتمالا کنایه از بازداشت خاتمی است.
تحولات احزاب پس از انقلاب چندان پیچیده نیست. نظام سیاسی برآمده از انقلاب اساساً با بدبینی نسبت به همه مفاهیم غربی از جمله حزب شکل گرفت و در پنج دهه گذشته نیز مجالی برای رشد مستقل آن فراهم نشد. فشارها از حذف نهضت آزادی و بسنده کردن به جامعه روحانیون و روحانیت مبارز آغاز شد. جریان دوم خرداد استثنایی بود که کوشید فضای تازهای بگشاید، اما این جریان هم روز به روز با حذف نیمه مطالبهگرتر نحیف شد؛ اصلاح طلبی که از مطالبه رفراندوم قانون اساسی شروع شده بود، امروز به مطالبه آسفالت یک خیابان بسنده میکند و چهرههای اصلی آن با صندوق رای، به هر کیفیتی «عهد» بستهاند.
جریان اصلاحات، از دوم خرداد ۷۶ تا به امروز، مسیر پرفراز و نشیبی را طی و تلاش کرده که با ایده «فشار از پایین، چانهزنی در بالا» اصلاحاتی در ساختار حاکمیت و لایههای قدرت ایجاد کند، اما حالا و در کمتر از سی سال به موقعیت «تمنای بقا در حاشیه قدرت» رسیده است.
بیشتر بخوانید: بازداشت آذر منصوری، ابراهیم اصغر زاده و محسن امین زاده| خبرگزاری فارس اتحاد ملت را «حلقه برانداز» خواند؟
اصلاح طلبان که در دهه هفتاد مطالبات بزرگی چون اصلاح ساختار قانون اساسی، رفراندوم، حذف نظارت استصوابی، آزادی مطبوعات و تحدید اختیارات نهادهای بالادستی داشتند، با پاسخ صریح و سخت نظام، پله پله عقب رانده شدند. توقیف فلهای مطبوعات در اواخر دهه هفتاد به ردصلاحیتهای گستردهای رسید که تقریبا هیچ یک از چهرههای اصلی این جریان توان عبور از آن را نداشت.
اصلاحطلبان طی دهههای گذشته تحت فشار، به تعدیل ایده روی آوردند؛ هر زمان راه برای نامزد اصلی آنها بسته شد، به دنبال نامزد «اجارهای» رفتند. حمایت از حسن روحانی در سال ۹۲، اگرچه در کوتاهمدت سایه جنگ را دور کرد و برجام را رقم زد، اما در بلندمدت هویت اصلاحطلبی را مغلوب تکنوکراسی میانهرو کرد.
این عقبنشینی در اصلاحات چنان نهادینه شد که در سالهای اخیر شعارهای بزرگ دوم خردادیها در دهه هفتاد به بهبود خواهی و «روزنهگشایی» تقلیل پیدا کرد. با بازداشت اعضای جبهه اصلاحات، آخرین بازماندههای ایده تغییرات ساختاری از درون به حاشیه رانده می شوند و روزنهگشایان به جریان اصلی اصلاحات تبدیل می شوند. این وضعیت به منزله پذیرش شکست پروژهی تغییر و بسنده کردن به «بقای سیاسی»ست.
بازی خطرناک با سوپاپ اطمینان
پیامد این وضعیت تنها متوجه اصلاحطلبان نیست. این جریان طی سالها نقشی میانجی میان جامعه و ساختار قدرت ایفا کرده و کوشیده اعتراضات را به زبان سیاست ترجمه کند. حذف یا تضعیف کامل چنین میانجیای، در شرایطی که جامعه با انباشت نارضایتیها روبهروست، میتواند هزینههای پیشبینیناپذیری داشته باشد.
پرسش مهم این است که آیا حذف تدریجی این «سوپاپ اطمینان» در بزنگاههای حساس، راهبردی سنجیده است؟ تجربه اعتراضات سالهای گذشته نشان داده که شکاف میان جامعه و ساختار، در غیاب کانالهای رسمی، میتواند به سرعت رادیکال شود.اصلاحطلبان سالها نقش ضربهگیر میان جامعه و ساختار را ایفا کرده و تلاش کردهاند میان مطالبات، نارضایتیها و حتی خشم جامعه و هسته سخت قدرت گفتگویی ایجاد کنند؛ آنها بارها با کانالیزه کردن اعتراضات به صندوق رای، مانع از انفجارهای خیابانی شدهاند.
بنبست پاستور؛ رئیسجمهوری در سایه قدرت
در این میان، دولت نیز در موقعیتی پارادوکسیکال قرار گرفته است. پزشکیان از یک سو برآمده از حمایت بدنه اصلاحطلب است و از سوی دیگر، برای تثبیت جایگاه خود ناگزیر از جلب رضایت مراکز قدرت. سکوت او در قبال بازداشتها، هرچند قابل پیشبینی، برای حامیانش ناامیدکننده است.
بیشتر بخوانید: علی شکوری راد کیست؟| ماجرای حمله به یک اصلاحطلب به دلیل اظهاراتش درباره کشته سازی در اعتراضات
ایران امروز در یکی از حساسترین مقاطع تاریخی خود ایستاده؛ از یک سو سایه سنگین جنگ و تنشهای منطقهای بیش از هر زمان دیگری حس میشود و از سوی دیگر، گسست میان ملت و دولت با اعتراضات اخیر به اوج خود رسیده است. در چنین شرایطی، حذف کامل یا بیاعتبار کردن مطلق جریان میانجی، ریسکی بزرگ محسوب می شود. بازداشتهای اخیر به تودههای ناراضی این پیام را میدهد که هیچ روزنهای باقی نمانده است. حذف اصلاحات در میانه توفان، استراتژی خطرناکی است که میتواند در صورت بروز یک جرقه کوچک، کل ساختار را با چالشی موجودیتی روبهرو کند. به خصوص که تجربه نشان داده که اعتراضات در ایران هر بار وسیعتر و با فاصلههای زمانی کوتاهتر رخ میدهند.
در نهایت، پرسش اصلی نه این است که اصلاحطلبان چه خواهند کرد، بلکه این است که راهبرد کلان حاکمیت چیست. آیا هدف، خالصسازی کامل فضای سیاسی و حذف هرگونه صدای مخالف (حتی صداهای وفادار به چارچوبها) است؟ و اگر چنین است، چگونه میتوان در شرایط بحرانی، انسجام اجتماعی را حفظ کرد؟
به قول زیدآبادی، بازداشت و احضار سران جبههی اصلاحات در این وضعیت دشوار و پرابهام باعث تأسف بسیار است. به نظر میرسد حاکمیت با نوعی «خودتخریبی آگاهانه» روبروست؛ از یک طرف میخواهد از اعتبار اصلاحات برای عبور از پیچهای تند مثل تحریم و تنشهای بینالمللی استفاده کند و از طرف دیگر، با بازداشتها و تنگتر کردن حلقه خودیها، عملاً همان اعتبار نیمبند را هم نابود میکند. با این رویکرد، مشخص نیست حاکمیت به کدام ساحل آرامش میاندیشد.



حذف اصلاح طلب وقت کش به ضرر اصولگراهاست حذف هر دو به نفع مردم
